امروز : 20 آذر 1395

حقایق ناگفته از گوانتانامو؛ شیوه انتقال به گوانتانامو

یکشنبه 26 مرداد 16:19
حقایق ناگفته از گوانتانامو؛ شیوه انتقال به گوانتانامو
در داخل کلاه نارنجی را تا گردن روی صورت ما پایین کشیده، روی چشم ها عینک رابا پلاستیک ضخیم و گوشی هارا بسیار سفت بستند، به طوری که مدت ها گوش هایم واطراف چشمانم درد داشت. سپس زنجیر دست ها را تبدیل کردند،نوع جدیدی از بندهارا که زنجیردست رابه پا وصل می کرد و سر دیگر آن دور کمر می پیچید رابه دست وزولانه ها رابه پای ما قید کردند. روی دست بند ها ومابین هر دو دست،پلاستیک دو صفحه ای ((Blue Box قرار داشت که بندها وزنجیر زیر آن رابه کلی محکم و سفت می کرد. وسط آن سوراخی داشت که تیغه ای برای قفل از آن می گذشت و با قفل محکم شده بود واز حرکت آن جلو گیری می کرد. دست هایمان را داخل دستکش ضخیم قرار دادند که هر گونه حرکتی رامحدود نماید و آن را در مچ دست ها محکم با چسب بستند. ماسک را نیز به دهان ما بستند. به می توانستیم حرکتی انجام دهیم ونه حق داشتیم با همدیگر حرف بزنیم. من به هر ترتیب که بود و با قبول لگد و مشت از کناری ام پرسیدم: کی هستی واسمت چیست؟ گفت: عبد الجلیل، هم سلولی شما او با ریش وسری تراشیده ازسوراخ کوچک کنج عینک من قابل شناسایی نبود. صدا زدم موسی کجایی؟ موسی صدا زد. آنگاه از عبدالله پرسیدم؛چون همگی را قبل از من آورده بودند، چند دقیقه سکوت بود. سپس صدایی شنیدم که از موسی به فارسی و گردیزی پرسید: از گردیز دیگر کی است؟ شاید منظورش حاجی عبد الهادی بوده است (پسر کاکایش ) و جواب داد: دکتر علیشاه. صاحب کلام وسؤال که بعدا متوجه شدم تورن صاحب محمد امان بود است،گفت: او را چه وقت گرفته اند؟ خودش بعدا می گفت: با شنیدن اسم شما جدا ناراحت شدم که شما کجا، گردیز کجا؟  چه برسد به زندان و بگرام و کوبا؟ اما کمی هم خوشحال شدم وبا خودم گفتم خوب است در کوبا یک همراز وهمدل وهمشهری دارم. من از موسی سؤال کردم کی بود که از من پرسید؟ جواب داد: تورن صاحب امان، به یقین من هم با شنیدن نام او هم ناراحت شدم و هم خوشحال. من با شایعات و اخبار ناقصی که از کوبا شنیده بودم، به همه توصیه کردم شماره های همدیگر را به خاطره بسپارند تا در کوبا با هم ارتباط داشته باشیم، انشاءالله خداوند همه مشکلات را آسان خواهد کرد. (در بگرام و پیش از آن شنیده بودم که در گوانتانامو قفس ها از هم جدا هستند) همه را توصیه به صبر نموده، گفتم: خود را در این مرحله از امتحان اللهی نبازیم. خودم شماره ی همه را از کنج عینک  دیده و بلند به دیگران گفتم. در اتاق سرد حدود یک ساعت یا بیشتر در حالت نشسته و مثل مجسمه بدون حرکت قرار داشتیم و هر نوع لگدمالی،مشت، تحقیر، توهین و فشار را بر سرو صورت خود تحمل کردیم. آنگاه اسامی خوانده شد، بر اساس همان شماره ها ما را یکی یکی به بیرون انتقال دادند و با زور و خشونت به موتری باربری سوار نموده، در آنجا همه را به ستون و ترتیب نشاندند و پاها را به میخ و فرش ماشین و بازوهایمان را به همدیگر بستند. از زمانی که برای انتقال به کوبا مارا از دیگران جدا کردند، هر عسکر هر چه در توان داشت، برای پذیرایی از ما دریغ نمی کرد؛همه آنها برای شکنجه و زجر دادم روحی و جسمی ما تشویق نیز می شدند. بعد از انتظار مختصر موتر حرکت کرد و بعد از حدود نیم ساعت، به محلی رسید که صدای هواپیما شنیده می شد. هر چه موتر پیش می رفت، صدای طیاره بلند تر می شد با اینکه در نزدیکی صدای خشن وبلند طیاره ایستاد؛ در پشت موتر باز شد. از عقب یک یک افراد را بلند کرده، به طیاره می بردند. من که در سوار شدن نفر آخر بودم، در پیاده شدن جزء نفرهای اول شدم.  از روی پل ما را از عقب موتر به داخل طیاره انتقال دادند. طیاره بزرگ نظامی مخصوص انتقال اسرا درست شده بود ودر وسط آن دو ردیف چوکی پشت همدیگر قرار داشتند. برای هر زندانی دو عسکر موظف بود. ما را به چوکی بستند و پایمان را به میخی که در فرش طیاره تعبیه شده بود زنجیر نمودند. ترجمان نیز همراه ما بود. از اول دستور دادند که روزه را با خوردن آب بشکنید. در طیاره اگر کسی حرف می زد، حرکت می کرد، دست خود را از دستکش خارج می کرد،از گوشه عینک نگاه کرده، ماسک یا گوشی را حرکت می داد، با عکس العمل شدید عساکر روبه رو می شد و حتی پای خود نمی توانست راست کند واگر کسی مخالف نظر و دستور عساکر عملی را انجام می داد جزایی می شد و جزا عبارت بود از گرفتن پتو وهمه ی وسایل، آن  هم در هوای سرد (علاوه بر سرمای ارتفاع بالا روبه روی ما کولر هم روشن بود) تا بلرزی و تعهد بدهی که دیگر مخالف نظر عساکر عمل نخواهی کرد.
در تاریخ اول قوس(آذر ماه) 1382مطابق 27ماه مبارک رمضان پرواز دیگری از بگرام به سوی کوبا و در حقیقت آخرین پرواز انتقال محبوسان افغان صورت گرفت تا جمعی دیگر از محرومان و مظلومان زادگاهم را به جرم کارهایی که نکرده بودند، به دیار غربت به اسارت ببرند ودر تاریخ، ظلم نامه دیگری به نام ظالمان قلم بخورد. دراین انتقال در مجموع هیجده نفر شامل هفده نفر افغان ویک تاجیکی بودیم. قبل از ما یک گروه هشت نفری انتقال یافته بودند و ما گروه آخری بودیم که به کوبا می رفتیم و بعد از ما دیگر زندانی ها در بگرام یا دیگر اماکن محبوس ماندند و به کوبا انتقال نیافتند. این انتقال و سفر برای من وهمه زندانیان یکی از بدترین خاطره های زندگی خواهد بود که یاد آن شرایط، حالت احتضار و مرگ را در ذهنمان تداعی می نماید. به یقین من واکثر زندانیان از خداوند مرگ را در هر لحظه انتقال در خواست کرده ایم؛ چون علاوه بر اینکه از کوبا تبلیغ بد شده بود وآنجا رامحل شکنجه، عذاب . مخوف ترین مکان می پنداشتیم، خود این حالت و شرایط انتقال وبیشتر از سی ساعت پرواز و بین مرگ و زندگی، مثل مجسمه بدون حرکت بودن نیز ما را از زندگی بیزار کرده بود. دست های همه ورم کرده و زولانه داخل پوست وگوشت جا گرفته بود؛ زیرا دست بند را خیلی سفت و محکم بسته بودند. در راه دست شویی کسی آب و نان نخورد؛ چون دست شویی رفتن خود عذاب مضاعف و حالت فضاحت باری بود؛ زیرا دست های ما با دستکش پوشیده و با زنجیر بسته شده بود. عساکر زن و مرد پطلون زندانی را درآورده، بعد از اتمام قضای حاجت دوباره آن را می بستند. اکثر زندانیان به شکلی در عذاب و ناراحت بودند. برخورد زشت عساکر این عذاب و زجر را دو چندان نموده بود وسرما جزای دیگری را بر زندانیان تحمیل می کرد.
 

نظرات

chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.

آخرین اخبار